Saturday، July 30، 2011

خورشيد خانم: اون ممه رو در دیار غرب لولو برد

هیچی نمی تونست منو اینطوری بزنه زمین و مجبورم کنه سه روز استراحت مطلق باشم مگر این لوزه ها. احساس می کردم توپ پینگ پونگ رفته تو گلوم و چیزای قلمبه از تو گلوم روییده. رفتم دکتر و ایندفعه استثنائا زحمت کشید و گفت دهنت رو باز کن و بعد از یک ثانیه گفت لوزه هات چرک کرده، پنج ثانیه بعد نسخه آنتی بیوتیک رو نوشت داد دستم، ده ثانیه بعد هم گفت آب نمک قرقره کن (خیلی کار مفیدیه، توصیه می شه) و اگه درد داشتی بروفن بخور، و پونزده ثانیه بعدش داشت منو می نداخت از در مطب بیرون. با توجه به اینکه در بیست و هشت تا سرماخوردگی قبلی ام موفق نشده بودم دکتر رو راضی کنم معاینه ام کنه و یا توصیه ای بهم بکنه و فقط گفته بود بشین درد بکش تا خوب شی، این برخورد ایندفعه خیلی به دلم نشست. اگر صابون دوادرمون کشورای غربی به تنتون نخورده باشه ممکنه تعجب کنین، ولی خب اون ممه رو در دیار غرب لولو برد که دکتر سه ساعت بشینه دل و قلوه بده باهاتون و بعد هم خودتون لیست بلند بالا بدین نسخه رو بنویسه به سفارش شما و چند جور آنتی بیوتیک و مسکن های مخدر و غیره هم بده. خلاصه خوشحال و شاد و خندان از اینکه یک ثانیه ای دکتر نظری به گلوی من کرده و حتی آنتی بیوتیک نوشته، دعاگوی سازمان بهداشت بریتانیا رفتم، دواهام رو گرفتم و اومدم تو تختم رو به قبله خوابیدم. تب و درد و هذیون اونقدر شدید بود که نمی شد حتی لپ تاپ به دست گرفت. خلاصه لحظاتی که بیدار می شدم و حوصله ام سر می رفت نگاهی به سر و روی همدم این روزهای زندگی ام که بغلش می کنم می خوابم می نداختم و اپلیکیشن فیس بوکش رو باز می کردم ببینم رفقا چی به اشتراک گذاشتنن. کلا سرم گرم شد این چند روزه با یه سری از این چیزا. گفتم اینجا بنویسم اگه یه موقع وقت نکردین در طول هفته ببینین یه نگاهی بندازین و آخر هفته اتون پربار شه.

اولین چیزی که حال کردم باهاش ویدیوی شوی کلبر بود. این تیکه مربوط به ماجرای تیراندازی تو نروژه و اینکه چطور اولش رسانه ها احتمال می دادن کار مسلمونای تروریست باشه و واکنش های بعدشون وقتی که واقعیت روشن شد. نقد بامزه ولی در عین حال بسیار تند و تیزی داره به سیاست های رسانه ها. کارش خیلی بهم چسبید به خاطر اینکه خیلی موقع ها مخاطب حواسش نیست که پشت کار رسانه ها چه سیاست هایی ممکنه خوابیده باشه یا کارشون چه تاثیری می تونه داشته باشه. بعد هم خیلی ها که در این زمینه می نویسن یا نقد می کنن یا هشدار می دن حوصله سر بر هستن. ولی خب این ویدیو رو ببینین هم احتمالا یه خورده روشن می شین و هم کلی روحتون شاد می شه و می خندین. خلاصه دم آقای کلبر گرم که به خوشمزگی تمام سعی کرده سواد رسانه ای ملت رو بالا ببره:




ویدیوی دوم و سوم رو تو یه بسته می خوام بذارم. اول یه ویدیویی دست به دست می چرخید از عروسی ساناز جون و امیر جون در بلاد کفر. اولش تیریپ فیلم خوب بد زشت اومدن و رفتن به زمان قدیم و برا هم عشوه خرکی میان و دختره می گه می خوام بکشمت و پسره با ناز و ادایی رعشه آور می گه تو که منو خیلی وقته کشتی و الا آخر، بعد هم عقدشونه و بعد یه سری عکس های مکش مرگ ما. احساساتی که مردم به این ویدیو نشون دادن رو فیس بوک متفاوت و متنوع بوده. خندیدن، مسخره کردن، حالت تهوع گرفتن، رعشه گرفتن، و سوالاتی از قبیل اینکه آخه مجبورین؟




بعدش حالا یه تیکه از یه برنامه صدا و سیما داره دست به دست می چرخه راجع به عروسی ها تو ایران. تیکه مورد علاقه فیس بوکی ها اون قسمتش بوده که ملت پنج میلیون تومن می دن هلیکوپتر کرایه می کنن که عکس و فیلم عروسی بگیرن. کلا گزارش تلویزیونی در مورد بریز و بپاش های عروسی های چند میلیون تومنیه. هشدار می دم که یه مقداری تصویرهای غذاهای وسوسه برانگیز هم داره که اگه مث من مریض و گشنه تو دیار غربت باشین ممکنه ضعف کنین.




دیدین تو ویدیو یه تیکه داره قاضیه داره به یکی از شاکیای این شرکت هایی که عروسی برگزار می کنن و ظاهرا سر این شاکی رو کلاه گذاشته گیر می ده که شما اصن مجوز داشتین برای عکس و فیلم و بی ناموسی و غیره؟ (من متوجه نشدم اولش، یه دوستی توجه من رو جلب کرد بهش). انگار نه انگار که مساله شکایت از یه شرکت دیگه است و هر چیزی جای خود دارد و قاضی نمی تونه شاکی رو محاکمه کنه وقتی شاکی داره شکایتش رو می گه، و البته خب بعد شاید بشه نتیجه منطقی گرفت که احتمالا اونایی که باید به یه همچین قاضی ای و سیستمی اعتراض کنن مشغول عروسی تو هلیکوپترن یا رفتن لوس آنجلس وسترن بازی می کنن واسه عروسیشون و خلاصه بادابادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا و در نتیجه حالا که اینقدر همه چی آرومه من چقدر خوشحالم که وضعیت عروسیامون اینطوریه، شما هم برین با یکی از آخرین محصولات ارزشمند عرصه موسیقی پاپ ایرانی قرش بدین و در متن ترانه این آهنگ تامل کنین تا آخر هفته خیلی خوبی داشته باشین:





شهزاده سمرقندی: زمانه تبعيض قائل نيست

رادیوی زمانه به زودی پنج ساله می شود. رادیویی که من از تمام دیگر رادیوها بیشتر دوست اش دارم و بیشتر از هر رادیوی دیگری با زندگی هر روزه من آمیخته است. - زندگی من تاجیک که یکی از ده‌ها هزار تاجیک دیگری هستم که افتخار می کند که رادیویی بین المللی مثل زمانه از درد و غم و گرفتاری مردم من می نویسد و با مخاطبان همدل و همزبان خود مارا وصل می کند.

رادیو زمانه از اولین رسانه‌هایی ست که دیگر همزبانان خود را که در کشورهای افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان و دیگر کشور های آسیای میانه پریشانند از بدنه اصلی خود جدا نکرده است و برای آنها قفسه جدا و یا مرزی نگذاشته است. مهمترین مسایل ایران، افغانستان و تاجیکستان را با هم پوشش داده است و این حسن زمانه است که از دیگر رسانه‌های فارسی زبان یک گام جلوتر است. زمانه فارسی زبانان را و یا مخاطبان خود را طبقه بندی نمی‌کند و همه آنهایی را که فارسی می‌خوانند و فارسی می‌گویند سر یک سفره می‌نشاند. و این است رعایت حقوق بشر! و این است تقسیم نکردن مردم به فارسی گویان درجه اول، دوم و یا سوم.

رادیو زمانه انسان دوست ترین رادیویی بوده که تا به حال می‌شناسم. اولین رادیویی بوده که به من تاجیک نگفته این جمله و یا کلمه‌ای را طوری بخواننم که لهجه تاجیکی من پیدا نباشد. هیچ گاه!

اما در طول این پنج سال همکاری با زمانه آموختم که ما فارسی زبانان باید با زبان و لحنی سخن گوییم که خود را به منطقه ای و یا مردمی محدود نکنیم. ما باید با زبان فراگیری گفتگو بکنیم که بیشترین افراد مارا بفهمند.

راهی که رادیو زمانه می رود راه آینده تمام رسانه دیگر فارسی زبان است. این راهی ست که فعالان حقوق بشر کنده-کنده در گوشه و کنارهای مناطق مختلف دنیا در حال معرفی اند. در حال تلاشند که مردم چه از لحاظ طبقاتی و چه از لحاظ زبانی با هم برابرند.

این رادیو پنج ساله شاید در کنار رادیو و رسانه های دیگر فارسی زبان که دیگر موی سفید و پیر شده اند برای فارسی زبانان توجه بیشتری داشته باشد. توجه بیشتری به کوچک ترین غم ها و گمنام ترین تاجیکی، افغانی، هزاره ای، ازبکی و یا قرقیز و قزاقی که در همسایگی ایران غم های مشترک دارند و گل از گل شان می شکفد وقتی رادیویی از کشور هلند با آنها تماس می گیرد و از حال و غم های آنها جویا می شود. از فارسی زبانان دیگر می گوید و پلی می شود. شاید کاری برای رفع مشکلات شان نکند اما مطرح کردن مشکلات راهی ایجاد می کند برای احتمال رسیدن دست یاری از مخاطبی که در گوشه امنی از جهان نشسته است.

این گونه هم بوده. رادیو زمانه باعث شده که شاعری تنها و خانه زندانی در سمرقند صاحب کامپیوتر شود، جوانان بی کتاب سمرقند و بخارا و تاشکند کتاب های دست دوم ادبی دریافت بکنند. نوقلم ترین شاعر و نویسنده های تاجیک و افغان برای این رادیو اولین شعر های خودرا خوانده اند و اولین بار صدای خودرا از رادیویی بین المللی شنیده اند. کاری که رادیوهای بزرگ و قدیمی دیگر برای این کار نه وقت می گذارند و نه سراغ این مردم دور افتاده را دارند.

بار ها و بار ها از دوستان تاجیک می شنوم که چرا زمانه به خط سیریلیک هم منتشر نمی شود؟ زمانه پنج ساله برنامه های زیادی دارد به خصوص برای گسترده کردن زمان و اضافه کردن صفحه های جدید روی وبسایت. اما مشکلات مالی این برنامه هارا عقب انداخته اما از دل و لیست کار هایی که باید انجام داد بیرون نکرده است.

اما این همه کارهای که تا به حال انجام شده با کمک و یاری دوستانی بوده که مارا از راه دور یاری کرده اند و مارا در جریان خبر ومشکلات خود و نزدیکان خود گذاشته اند. عکس های خود را برای ما فرستاده اند و اطلاع دست اول به ما داده اند. از این افراد و دوستان زمانه مثل همیشه ممنونم.

ولی گاهی از صدا و یا نوشته های دوستان فارسی زبان دیگری مثل تاجیک و افغان خود می فهمم که انگار باورشان نمی شود که این رادیو واقعا رادیو همه فارسی زبان هاست. 

اما دلم می خواهد به این دوستان و دیگر دوستان بگویم که آنها نیز با ما همکاری بکنند با این رسانه ای که همیشه پشتیبان و منبری برای فارسی زبانان دنیا بوده همکاری بکنند. اشتراک شما همیشه توانایی زمانه پنج ساله را بیشتر می کند. 

پژواک صمدانی: خوبا رو میگن، بدا رو نمیگن

فعال شدم. روزای کاری مجبورم صبح زود از خواب بیدار شم. حموم و مموم و صبونه و اینا که برم زود به قطار برسم بتونم نه سر کار باشم. تا پنج اینا که سر کارم. بعدش میام خونه خریدی مریدی چیزی اگه لازم بود میکنم اگه هم نه که جیم!  کلن شبا چهار پنج ساعت میخوابم. بعد هر از گاهی، هر چند روزی یه بار یهو می افتم دوازده ساعت پشت سر هم کپه مرگ.

شنبه صبح پاشدم، به جمع و جور کردن، بعد رفتم جیم. اومدم خونه ناهار. عصری رفتیم با بر و بچ فستیوال فرانسوی ها تو ساوت بنک. موسیقی زنده و رقص و غذا و شیرینی. هر چند بارون گرفت و گند زد بهش. بعد شام، بعد پارتی خونه یکی دیگه. بعد از همه با هم کلابینگ! تا سه چهار صبح. جاتون خالی. عوضش کل یکشنبه رو خواب بود. یعنی هی پامیشدم یه چیزی میخوردم، دوباره میگرفتم میخوابیدم.

اخر سال مالیه و موقع مالیات دادن و مالیات گرفتن. من که تو سال گذشته سه چهار تا کار عوض کردم باید صبر میکردم فرم های همشون بیاد تا بتونم اظهار نامه مالیاتی پر کنم و اضافه مالیاتی که دادم رو بتونم پس بگیرم. حالا مگه میفرستن. باید یه سری هم بشینم درباره این کارایی که هی زرت زرت عوض میکردم بنویسم. حالا خوب شد که نامه های همه شون اومده و میتونم فردا فرم رو کامل پر کنم و بفرستم.

ولی فعلن این کاره که دارم راضیم. تا سال دیگه قرار داد دارم و گوش شیطون کر انگار راضین ازم. منم راضیم. حالا تنوع زمانی و مکانی نداره و روزمره است، ولی ثابت و تمام وقته لااقل.

دارم عادت میدم خودمو به کتاب خوندن دوباره. من آی کیو بعده یه ماه و نیم که تو دانشگاه کار کردم تازه دوزاریم افتاد که میتونم برم از کتابخونه دانشگاه کتاب امانت بگیرم. یعنی میگن عقل که نیست جان در عذاب است. حالا رفتم دو تا کتاب گرفتم و دارم میخونم. تازه خوبیش اینکه به پرسنل که کتاب میدن محدودیت زمانیش خیلی طولانیه و میتونی دو سه ماه کتابو داشته باشی. دو تا کتابی که گرفتم یکی ارباب مگس هاست، یکی هم رهایم مکن! حوصله ندارم فونت رو انگلیسی کنم خودتون اسم انگلیسیش رو حدس بزنین.

میخوام دوباره روزمره نویسی رو شروع کنم. میخوام روباره با فرهنگ شم. باید کلی جبران این چند هفت هشت ماهی که هیچی ننوشتم رو بکنم. کلی اتفاقا برام افتاد تو این مدت. کلی عوض شدم. کلی کارای عجیب غریب کردم که به ذهن خودمم نمیرسید که ازم برمیاد. یادمه یه بار نوشته بودم آدما همیشه یه فرم کارت پستالی از زندگیشون نشون میدن. خوبا رو میگن، بدا رو نمیگن. واسه همین فکر میکنی که زندگی بقیه چقدر گل و بلبله و تو چقدر بدشانس عالمی که همه بلاها سر تو میاد. حالا میبینم خودمم همینطورم. شاید نشستم یه روز بد و خوبو با هم نوشتم.